کاش می شد فقط یک لحظه نگهش داشت!
این روزا با همه شیرینی که داره و در حالیکه شروع یک زندگیه جدید رو نوید می ده ، اما یک حس غریب سراسر وجودم رو پر کرده .
حس عبور از روزهای شیرین خانه پدری.
حس دیدن پدری مهربان که با چهره ای سراسر لبخند شب هنگام به خونه می یاد و با آمدنش سکوت خونه شکسته میشه.
حس جدایی از مادری فداکار که این روزا فقط میشه دل تنگی رو از نگاهش خوند
حس چشمان ملتمس برادری که فقط می گه : شیدا هر وقت خواستی بیای عصرا اضافه کاری نمونیا!
و همش به فکر اینه که چکار کنه تا با رفتن من کمتر غصه دار بشه و چجوری این روزا رو بگذرونه !
چقدر سخته
فکر می کنم دارم از دنیای اونا می رم بیرون
همیشه همه بهم می گفتن ازدواج یه تحول بزرگه اما شاید این روزا این تحول رو از هر روزی بیشتر درک می کنم.
این روزا هیچ چیز برام لذت بخش تر از دیدن خنده ای از ته دل بر لبان مادر نیست
مامان با چشمای اشک آلود به چهرم نگاه میکنه و در حالیکه اشکها گونه هاشو نوازش میدند بهم می گه :
من که گریه نمی کنم !!!
کاش ثانیه ها از حرکت می ایستاد تا من شاهد گریستن عزیزترین هایم نباشم
کاش ثانیه ها به عقب بر میگشت تا من یک بار دیگه خسته از مدرسه به خونه می رفتم و خنده های مادرم خستگی رو از تنم بیرون می برد
کاش ثانیه ها به عقب بر می گشت تا فقط یک بار دیگه بابا پای مشقای شبم رو امضا می کرد.
کاش ثانیه ها از حرکت می ایستاد تا نگاه ملتمس علی رضا به شیطنت های قدیم باز می گشت.
کاش حداقل ثانیه ها به این تندی نمی گذشت.
دلم تنگه! تنگ تر از هر زمان.....
و محتاج به حضور پدر و مادر در کنارم بیشتر از هر زمان ....
( البته اینم بگم من از سیاست چیزی سرم نمی شه ....)
خيابان خوابها
واژه هـــای دفتــرم خاکستریست
پیش از ایــنها حـــال دیگر داشـتم
هرچــه میگفتند بـــــاور داشــتم
مــا به رنگی ساده عادت داشتیم
ریشـــه در گنـــج قناعت داشتیم
پیرهـا زهــر هـلاهــل خـورده انــد
عشق ورزان مـهر باطل خـورده اند
باز هم بحث عقیل و مـرتضی ست
آهن تفتــیده ی مــولا کجـــــاست
نه فقط حرفی از آهن مانده است
شمع بیت المال روشن مانده است
با خــــودم گفتم تو عاشق نیستی
آگـــــه از ســــرّ شقـــایق نیستی
غــرق در دریــا شدن کار تو نیست
شیعه مـــولا شــدن کــارتو نیست
بین جــمع ایســـــتاده بـر نمـــــاز
ابن ملجــــم هـــــا فـــراوانند بــاز
..........................................
خواستم چیزی بگویم د یــــر شد
واژه هایم طعــمه ی تکفیــر شـد
قصه ی نـــا گفته بسیار است باز
دردهـــا خـروار خــروار است بـــاز
دستهارا باز در شبـــهای ســـرد
هــــــا کنید ای کودکان دوره گـرد
مژدگــانی ای خیابان خوابــــــــها
می رسد ته مانده ی بشقابــــها
سر به لاک خویش بردیم ای دریغ
نان به نرخ روز خوردیم ای دریــــغ
قصّـه هــای خوب رفت از یادهـــا
بی خبر مـــاند یم از بـــنیادهــــا
صحبت از عدل و عدالت نابجاست
ســــود در بازار ابن الو قــتهاست
...............................................
گفته ام من دردهـــا را بارهـــــــا
خسته ام خسته از این تکرارهـــا
ای کــــه می آیدصدای گــریه ات
نیمه شـــبها از پس د یوار هـــــا
گــــیر خواهد کــــرد روزی روزیت
در گلـــوی مــال مـردم خوارهـــا
من بــه در گفتم ولیکن بشنو ند
نکته هـــا را مـو به مو دیوارهــــا

لب دريا، نسيم و آب و آهنگ،
شكسته ناله هاي موج بر سنگ.
مگر دريا دلي داند كه ما را،
چه توفان ها ست در اين سينه تنگ !
***
تب و تابي ست در موسيقي آب
كجا پنهان شده ست اين روح بي تاب
فرازش، شوق هستي، شور پرواز،
فرودش : غم؛ سكوتش : مرگ ومرداب !
***
سپردم سينه را بر سينه كوه
غريق بهت جنگل هاي انبوه
غروب بيشه زارانم در افكند
به جنگل هاي بي پايان اندوه !
***
لب دريا، گل خورشيد پرپر !
به هر موجي، پري خونين شناور !
به كام خويش پيچاندند و بردند،
مرا گرداب هاي سرد باور !
***
بخوان، اي مرغ مست بيشه دور،
كه ريزد از صدايت شادي و نور،
قفس تنگ است و دل تنگ است، ورنه
هزاران نغمه دارم چون تو پر شور !
***
لب دريا، غريو موج و كولاك،
فرو پيچده شب در باد نمناك،
نگاه ماه، در آن ابر تاريك؛
نگاه ماهي افتاده بر خاك !
***
پريشان است امشب خاطر آب،
چه راهي مي زند آن روح بي تاب !
« سبكباران ساحل ها » چه دانند،
«شب تاريك و بيم موج و گرداب » !
***
لب دريا، شب از هنگامه لبريز،
خروش موج ها: پرهيز ... پرهيز ... ،
در آن توفان كه صد فرياد گم شد؛
چه بر مي آيد از واي شباويز ؟!
***
چراغي دور، در ساحل شكفته
من و دريا، دو همراز نخفته !
همه شب، گفت دريا قصه با ماه
دريغا حرف من، حرف نگفته
شعر از : فریدون مشیری

عکس از : خودم
بازیگرانی که محدود باید ها و نباید های سناریو های خویشیم . ...
باید هایی و نباید های نه چندان صحیحی که از گذشتگان به ارث برده ایم ...
گذشتگانی که آموزه های زیباتری برای آموختن به ما داشتند اما ما ...
مایی که همواره بر سر من بودن خویش مانده ایم و حصاری از جهل بر خویشتن خویش تنیده ایم ...
حصاری که به ناکجا آباد در حرکت است ...
زندگی تولد یه خاطرست انگاری شروع یه نمایشه ...

عکس از : مهندس شفیعی
اما این روزا به خاطر باد زیادی که می اید نمی تونم با دوچرخه صحرا گردی کنم . حیف !
این روزای سبز و قشنگ فقط به درد نفس کشیدن می خوره !
تا میشه باید استفاده کرد .
خیلی وقته تصمیم دارم با دوچرخه برم شرکت که بالاخره این طلسم را خواهم شکوند !
شکر آن را که دگر باره رسیدی به بهار
بیخ نیکی بنشان و ره تحقیق بجوی

عکس از : عباس عزیز
سوال بالا يکي از سوالات امتحان فيزيک در دانشگاه کپنهاگ بود.
يکي از دانشجويان چنين پاسخ داد: "به فشار سنج يك نخ بلند مي بنديم. سپس فشارسنج را از بالاي آسمان خراش طوري آويزان مي کنيم که سرش به زمين بخورد. ارتفاع ساختمان مورد نظر برابر با طول طناب به اضافهي طول فشارسنج خواهد بود."
پاسخ بالا چنان مسخره به نظر مي آمد که مصحح بدون تامل دانشجو را مردود اعلام کرد. ولي دانشجو اصرار داشت که پاسخ او کاملا درست است و درخواست تجديد نظر در نمره ي خود کرد. يکي از اساتيد دانشگاه به عنوان قاضي تعيين شد و قرار شد که تصميم نهايي را او بگيرد.
نظر قاضي اين بود که پاسخ دانشجو در واقع درست است، ولي نشانگر هيچ گونه دانشي نسبت به اصول علم فيزيک نيست. سپس تصميم گرفته شد که دانشجو احضار شود و در طي فرصتي شش دقيقه اي پاسخي شفاهي ارائه دهد که نشانگر حداقل آشنايي او با اصول علم فيزيک باشد.
دانشجو در پنج دقيقه ي اول ساکت نشسته بود و فکر مي کرد. قاضي به او يادآوري کرد که زمان تعيين شده در حال اتمام است. دانشجو گفت که چندين روش به ذهنش رسيده است ولي نمي تواند تصميم گيري کند که کدام يک بهترين مي باشد.
قاضي به او گفت که عجله کند، و دانشجو پاسخ داد: "روش اول اين است که فشارسنج را از بالاي آسمان خراش رها کنيم و مدت زماني که طول مي کشد به زمين برسد را اندازه گيري کنيم. ارتفاع ساختمان را مي توان با استفاده از اين مدت زمان و فرمولي که روي کاغذ نوشته ام محاسبه کرد."
دانشجو بلافاصله افزود: "ولي من اين روش را پيشنهاد نمي کنم، چون ممکن است فشارسنج خراب شود!"
"روش ديگر اين است که اگر خورشيد مي تابد، طول فشارسنج را اندازه بگيريم، سپس طول سايه ي فشارسنج را اندازه بگيريم، و آنگاه طول سايه ي ساختمان را اندازه بگيريم. با استفاده از نتايج و يک نسبت هندسي ساده مي توان ارتفاع ساختمان را اندازه گيري کرد. رابطه ي اين روش را نيز روي کاغذ نوشته ام."
"ولي اگر بخواهيم با روشي علمي تر ارتفاع ساختمان را اندازه بگيريم، مي توانيم يک ريسمان کوتاه را به انتهاي فشارسنج ببنديم و آن را مانند آونگ ابتدا در سطح زمين و سپس در پشت بام آسمان خراش به نوسان درآوريم. سپس ارتفاع ساختمان را با استفاده از تفاضل نيروي گرانش دو سطح بدست آوريم. من رابطه هاي مربوط به اين روش را که بسيار طولاني و پيچيده مي باشند در اين کاغذ نوشته ام."
"آها! يک روش ديگر که چندان هم بد نيست: اگر آسمان خراش پله ي اضطراري داشته باشد، مي توانيم با استفاده از فشارسنج سطح بيروني آن را علامت گذاري کرده و بالا برويم و سپس با استفاده از تعداد نشان ها و طول فشارسنج ارتفاع ساختمان را بدست بياوريم."
"ولي اگر شما خيلي سرسختانه دوست داشته باشيد که از خواص مخصوص فشارسنج براي اندازه گيري ارتفاع استفاده کنيد، مي توانيد فشار هوا در بالاي ساختمان را اندازه گيري کنيد، و سپس فشار هوا در سطح زمين را اندازه گيري کنيد، سپس با استفاده از تفاضل فشارهاي حاصل ارتفاع ساختمان را بدست بياوريد."
"ولي بدون شک بهترين راه اين مي باشد که در خانه ي سرايدار آسمان خراش را بزنيم و به او بگوييم که اگر دوست دارد صاحب اين فشارسنج خوشگل بشود، مي تواند ارتفاع آسمان خراش را به ما بگويد تا فشارسنج را به او بدهيم!"
دانشجويي که داستان او را خوانديد، نيلز بور، فيزيکدان دانمارکي بود.
و اکنون بهار است ....
و بهار یعنی زیستن و زاده شدن و زنده ماندن...
و من نیز درختی می کارم در کوچه باغ خاطراتم تا بدانم یک روز من نیز احساسی برای رویش داشتم ...
شاید فردایی برای این حس مقدس نباشد ...
و شاید امروز را شاهدی بر دوست داشتن ها نمایم ...

بیا در کوچه باغ شهر احساس
شکست لاله را جدی بگیریم
اگر نیلوفری دیدیم زخمی
برای قلب پر دردش بمیریم
بیا در کوچه های تنگ غربت
برای هر غریبی سایه باشیم
بیا هر شب کنارنور یک شمع
به فکر پیچک همسایه باشیم
بیا مانیز مثل روح باران
به روی یک رز تنها بباریم
بیا در باغ بی روح دلی سرد
کمی رویای نیلوفر بکاریم
بیا در یک شب آرام و مهتاب
کمی هم صحبت یک یاس باشیم
اگر صدبار قلبی را شکستیم
بیا یک بار با احساس باشیم
بیا به احترام قصه عشق
به قدر شبنمی مجنون بمانیم
بیا گه گاه از روی محبت
کمی از درد لیلی را بخوانیم
بیا از جنگل سبز صداقت
زمانی یک گل لادن بچینیم
کنار پنجره تنها و بی تاب
طلوع آرزوها را ببینیم
بیا یک شب به این اندیشه باشیم
چرا این آبی زیبا کبود است؟
شبی که بینوا می سوخت از تب
کنار او افق شاید نبودست
بیا یک شب برای قلب هامان
زنور عاطفه قابی بسازیم
برای آسمان این دل پاک
بیا یکبار مهتابی بسازیم
بیا تا رنگ اقیانوس آبیست
برای موج ها دیوانه باشیم
کنار هر دلی یک شمع سرخست
بیا به حرمتش پروانه باشیم
بیا با دستی از جنس سپیده
زلال اشک از چشمی بشویییم
بیا راز غم پروانه ها را
به موج آبی دریا بگوییم
بیا لای افق های طلایی
بدنبال دل ماهی بگردیم
بیا از قلبمان روزی بپرسیم
کا تا حالا در این دنیا چه کردیم؟
بیا یک شب به این اندیشه باشیم
به فکر درد دل های شکسته
به فکر سیل بی پایان اشکی
که روی چشم یک کودک نشسته
به فکر اینکه باید تا سر گاه
برای پونه ها یک شب دعا کرد
زژرفای نگاه یک گل سرخ
زمانی مرغ آمین را صدا کرد
به او یک قلب صاف و بی ریا داد
که در آن موجی از آه و تمناست
پر از احساس سرخ لاله بودن
پر از اندوه دل های شکیباست
بیا در خلوت افسانه هامان
برای یک کبوتر دانه باشیم
اگر روزی پرستو بی پناهست
برای بال هایش لانه باشیم
بیا با یک نگاه آسمانی
زدرد یک ستاره کم نماییم
بیا روزی فضای شهرمان را
پر از آرامش شبنم نماییم
بیا با برگ های یک گل سرخ
به درد زیبقی مرهم گذاریم
اگر دل را طلب کردند از تو
مبادا که بگویی ما نداریم
بیا در لحظه های بیقراری
به یاد غصه مجنون بخوابیم
بیا دل های عاشق را بگردیم
که شاید ردی از قلبش بیابیم
بیا در ساحل نمناک بودن
برای لحظه ای یکرنگ باشیم
بیا تا مثل شب بوهای عاشق
شبی هم ما، کمی دلتنگ باشیم
کنار دفتر نقاشی دل
گلی از انتظار سرخ رویید
وباران قطره های آبیش را
به روی حجم این احساس باشید
اگر چه قصه دل ها درازست
بیا به آرزو عادت نماییم
بیا با آسمان پیمان ببندیم
که تا او هست ما هم باوفاییم
بیا در لحظه سرخ نیایش
چو روح اشک، پاک و ساده باشیم
بیا هر وقت باران باز بارید
برای گل شدن آماده باشیم

و دوستش دارم آنچه را که برای به دست آوردنش از خویشی خویش بگذشتم...
و دوستش دارم آنچه را که برای زیستن در آن ملتمس شدم ....
و اکنون می بایستی شاهد زیستن دیگری در آن باشم ، با چه بهانه ای ؟؟!!....
و اکنون دوست دارم خدایی را که آرامش من است در هر زمان...
و دوست دارم پرندگانی را که هر روز در آسمان آن در پروازند و ای کاش من نیز یک پرنده بودم...
و همه ناگزیریم به باید هایی که خویش برای خویشتن می سازیم...
و ....

و یادم می آید لحظات و آرمان هایی را که با تمام وجود دوستشان دارم و با شماردن همین لحظات به دستشان آورده ام و همینک با شماردن همین لحظات می فروشمشان به بهایی ناچیز...
باز با خود می گویم این لحظات را صرف خواهم کرد برای به دست آوردن آرمان هایی که بازهم دوستشان خواهم داشت و دوباره در ذهنم متجلی می شود لحظاتی که آن آرمان ها را نیز خواهم فروخت ...
تا کی به دست می آورم و می فروشم ؟! خدا داند .
به بهایی ناچیز...
چقدر داشته هایم برایم عزیزند؟....
و چه صمیمانه به دیگران می بخشمشان...
و چه آسان فراموش کرده ام سال هایی را که برای به دست آوردنشان از خود و جوانیم می گذشتم...
و باز از جوانیم می گذرم برای سوزاندنشان!...
و چه احمقانه می زیم من؟؟؟!!!
و چه احمقانه می بازم زندگیم را به بهای ۴۰۰ قران!!!!
ای کاش می فهمیدم ......

امروز دست پدری مهربان را روی شانه هایم احساس می کنم که با تمام وجود نیازمند اویم ، در هر لحظه از زمان ....
و امروز نگاه مهربان مادری را می بینم که هیچ گاه سیاهی چشمانش خیره ام نساخته بود....
چقدر غافلم من ؟!!!
و چه بی باکانه فراموش ساخته ام دو خورشید آسمان زندگانیم را...
و چه مسرورم از بودنشان ...
و چه آرزومند بر سلامتیشان.....
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ولی به خون جگر شود

تا نگاه ميكني :
وقت رفتن است
باز هم همان حكايت هميشگي !
پيش از آنكه با خبر شوي
لحظه ي عزيمت تو ناگزير ميشود
آي ..
اي دريغ و حسرت هميشگي !
ناگهان
چقدر زود
دير ميشود !
اینک من از دنیا میروم بیست وپنج کشور جزء امپراتوری ایران است و در تمام اين کشور ها پول ايران رواج دارد و ايرانيان در آن کشور ها داراي احترام هستند . و مردم کشور ها در ايران نيز داراي احترام هستند.
جانشين من خشايار شا بايد مثل من در حفظ اين کشور ها بکوشد . و راه نگهداري اين کشور ها آن است که در امور داخلي آنها مداخله نکند و مذهب و شعائر آنان را محترم بشمارد.
اکنون که من از اين دنيا مي روم تو دوازده کرور زر در خزانه سلطنتي داري و اين زر يکي از ارکان قدرت تو ميباشد . زيرا قدرت پادشاه فقط به شمشير نيست بلکه به ثروت نيز هست . البته به خاطر داشته باش تو بايد به اين ذخيره بيفزايي نه اينکه از آن بکاهي . من نمي گويم که در مواقع ضروري از آن برداشت نکن ، زيرا قاعده اين زر در خزانه آن است که هنگام ضرورت از آن برداشت کنند ، اما در اولين فرصت آنچه برداشتي به خزانه برگردان . مادرت آتوسا بر من حق دارد پس پيوسته وسايل رضايت خاطرش را فراهم کن .
ده سال است که من مشغول ساختن انبار هاي غله در نقاط مختلف کشور هستم و من روش ساختن اين انبار ها را که از سنگ ساخته مي شود و به شكل استوانه هست در مصر آموختم و چون انبار ها پيوسته تخليه مي شود حشرات در آن بوجود نمي آيند و غله در اين انبار ها چند سال مي ماند بدون اينکه فاسد شود و تو بايد بعد از من به ساختن انبار هاي غله ادامه بدهي تا اينکه همواره آذوقه دو و يا سه سال کشور در آن انبار ها موجود باشد . و هر ساله بعد از اينکه غله جديد بدست آمد از غله موجود در انبار ها براي تامين کسري خواروبار از آن استفاده کن و غله جديد را بعد از اين که بوجاري شد به انبار منتقل نما و به اين ترتيب تو هرگز براي آذوغه در اين مملکت دغدغه نخواهي داشت ولو دو يا سه سال پياپي خشکسالي شود .
هرگز دوستان و نديمان خود را به کار هاي مملکتي نگمار و براي آنها همان مزيت دوست بودن با تو کافي است . چون اگر دوستان و نديمان خود را به کار هاي مملکتي بگماري و آنان به مردم ظلم کنند و استفاده نامشروع نمايند نخواهي توانست آنها را به مجازات برساني چون با تو دوست هستند و تو ناچاري رعايت دوستي بنمايي .
کانالي که من ميخواستم بين شط نيل و درياي سرخ بوجود بياورم هنوز به اتمام نرسيده و تمام کردن اين کانال از نظر بازرگاني و جنگي خيلي اهميت دارد تو بايد آن کانال را به اتمام برساني و عوارض عبور کشتي ها از آن کانال نبايد آنقدر سنگين باشد که ناخدايان کشتي ها ترجيح بدهند که از آن عبور نکنند .
اکنون من سپاهي به طرف مصر فرستادم تا اين که در اين قلمرو ، نظم و امنيت برقرار کند ، ولي فرصت نکردم سپاهي به طرف يونان بفرستم و تو بايد اين کار را به انجام برساني . با يک ارتش قدرتمند به يونان حمله کن و به يونانيان بفهمان که پادشاه ايران قادر است مرتکبين فجايع را تنبيه کند .
توصيه ديگر من به تو اين است که هرگز دروغ گو و متملق را به خود راه نده ، چون هر دوي آنها آفت سلطنت هستند و بدون ترحم دروغ گو را از خود دور نما . هرگز عمال ديوان را بر مردم مسلط نکن ، و براي اين که عمال ديوان بر مردم مسلط نشوند ، قانون ماليات وضع کردم که تماس عمال ديوان با مردم را خيلي کم کرده است و اگر اين قانون را حفظ کني عمال حکومت با مردم زياد تماس نخواهند داشت .
افسران و سربازان ارتش را راضي نگه دار و با آنها بدرفتاري نکن . اگر با آنها بد رفتاري کني آنها نخواهند توانست معامله متقابل کنند . اما در ميدان جنگ تلافي خواهند کرد ولو به قيمت کشته شدن خودشان باشد و تلافي آنها اينطور خواهد بود که دست روي دست مي گذارند و تسليم مي شوند تا اين که وسيله شكست خوردن تو را فراهم کنند .
امر آموزش را که من شروع کردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنويسند تا اين که فهم و عقل آنها بيشتر شود و هر چه فهم و عقل آنها بيشتر شود ، تو با اطمينان بيشتري ميتواني سلطنت کني . همواره حامي کيش يزدان پرستي باش . اما هيچ قومي را مجبور نکن که از کيش تو پيروي نمايد و پيوسته و هميشه به خاطر داشته باش که هر کس بايد آزاد باشد و از هر كيش که ميل دارد پيروي نمايد
بعد از اين که من زندگي را بدرود گفتم . بدن من را بشوي و آنگاه کفني را که من خود فراهم کرده ام بر من به پيچان و در تابوت سنگي قرار بده و در قبر بگذار . اما قبرم را که موجود است مسدود نکن تا هر زماني که ميتواني وارد قبر بشوي و تابوت سنگي مرا در آنجا ببيني و بفهمي ، که من پدر تو پادشاهي مقتدر بودم و بر بيست و پنج کشور سلطنت مي کردم ، مردم و تو نيز مثل من خواهي مرد . زيرا سرنوشت آدمي اين است که بميرد ، خواه پادشاه بيست و پنج کشور باشد خواه يک خار کن و هيچ
کس در این جهان باقي نخواهد ماند . اگر تو هر زمان که فرصت بدست مي آوري وارد قبر من بشوي و تابوت را ببيني ، غرور و خود خواهي بر تو غلبه نخواهد کرد ، اما وقتي مرگ خود را نزديک ديدي ، بگو قبر مرا مسدود نمايند و وصيت کن که پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا اين که بتواند تابوت حاوي جسد تو را ببيند .
زنهار زنهار ، هرگز هم مدعي و هم قاضي نشو اگر از کسي ادعايي داري موافقت کن يک قاضي بيطرف آن ادعا را مورد رسيدگي قرار دهد . و راي صادر نمايد . زيرا کسي که مدعي است اگر قاضي هم باشد ظلم خواهد کرد .
هرگز از آباد کردن دست بر ندار . زيرا که اگر از آباد کردن دست برداري کشور تو رو به ويراني خواهد گذاشت زيرا اين قاعده است که وقتي کشوري آباد نمي شود به طرف ويراني مي رود . در آباد کردن ، حفر قنات و احداث جاده و شهر سازي را در درجه اول قرار بده .
عفو و سخاوت را فراموش نکن و بدان بعد از عدالت برجسته ترين صفت پادشاهان عفو است و سخاوت ، ولي عفو بايد فقط موقعي به کار بيفتد که کسي نسبت به تو خطايي کرده باشد و اگر به ديگري خطايي کرده باشد و تو خطا را عفو کني ظلم کرده اي زيرا حق ديگري را پايمال نموده اي .
بيش از اين چيزي نميگويم اين اظهارات را با حضور کساني که غير از تو در اينجا حاضر هستند ، کردم . تا اين که بدانند قبل از مرگ من اين توصيه ها را کرده ام و اينک برويد و مرا تنها بگذاريد زيرا احساس مي کنم مرگم نزديک شده است .
دستور دادم بدن مرا بدون موميايي خاك كنند تا اجزاء بدنم خاك وطنم را تشكيل دهد .
داریوش كبير