کاش می شد فقط یک لحظه نگهش داشت!
این روزا با همه شیرینی که داره و در حالیکه شروع یک زندگیه جدید رو نوید می ده ، اما یک حس غریب سراسر وجودم رو پر کرده .
حس عبور از روزهای شیرین خانه پدری.
حس دیدن پدری مهربان که با چهره ای سراسر لبخند شب هنگام به خونه می یاد و با آمدنش سکوت خونه شکسته میشه.
حس جدایی از مادری فداکار که این روزا فقط میشه دل تنگی رو از نگاهش خوند
حس چشمان ملتمس برادری که فقط می گه : شیدا هر وقت خواستی بیای عصرا اضافه کاری نمونیا!
و همش به فکر اینه که چکار کنه تا با رفتن من کمتر غصه دار بشه و چجوری این روزا رو بگذرونه !
چقدر سخته
فکر می کنم دارم از دنیای اونا می رم بیرون
همیشه همه بهم می گفتن ازدواج یه تحول بزرگه اما شاید این روزا این تحول رو از هر روزی بیشتر درک می کنم.
این روزا هیچ چیز برام لذت بخش تر از دیدن خنده ای از ته دل بر لبان مادر نیست
مامان با چشمای اشک آلود به چهرم نگاه میکنه و در حالیکه اشکها گونه هاشو نوازش میدند بهم می گه :
من که گریه نمی کنم !!!
کاش ثانیه ها از حرکت می ایستاد تا من شاهد گریستن عزیزترین هایم نباشم
کاش ثانیه ها به عقب بر میگشت تا من یک بار دیگه خسته از مدرسه به خونه می رفتم و خنده های مادرم خستگی رو از تنم بیرون می برد
کاش ثانیه ها به عقب بر می گشت تا فقط یک بار دیگه بابا پای مشقای شبم رو امضا می کرد.
کاش ثانیه ها از حرکت می ایستاد تا نگاه ملتمس علی رضا به شیطنت های قدیم باز می گشت.
کاش حداقل ثانیه ها به این تندی نمی گذشت.
دلم تنگه! تنگ تر از هر زمان.....
و محتاج به حضور پدر و مادر در کنارم بیشتر از هر زمان ....
( البته اینم بگم من از سیاست چیزی سرم نمی شه ....)
خيابان خوابها
واژه هـــای دفتــرم خاکستریست
پیش از ایــنها حـــال دیگر داشـتم
هرچــه میگفتند بـــــاور داشــتم
مــا به رنگی ساده عادت داشتیم
ریشـــه در گنـــج قناعت داشتیم
پیرهـا زهــر هـلاهــل خـورده انــد
عشق ورزان مـهر باطل خـورده اند
باز هم بحث عقیل و مـرتضی ست
آهن تفتــیده ی مــولا کجـــــاست
نه فقط حرفی از آهن مانده است
شمع بیت المال روشن مانده است
با خــــودم گفتم تو عاشق نیستی
آگـــــه از ســــرّ شقـــایق نیستی
غــرق در دریــا شدن کار تو نیست
شیعه مـــولا شــدن کــارتو نیست
بین جــمع ایســـــتاده بـر نمـــــاز
ابن ملجــــم هـــــا فـــراوانند بــاز
..........................................
خواستم چیزی بگویم د یــــر شد
واژه هایم طعــمه ی تکفیــر شـد
قصه ی نـــا گفته بسیار است باز
دردهـــا خـروار خــروار است بـــاز
دستهارا باز در شبـــهای ســـرد
هــــــا کنید ای کودکان دوره گـرد
مژدگــانی ای خیابان خوابــــــــها
می رسد ته مانده ی بشقابــــها
سر به لاک خویش بردیم ای دریغ
نان به نرخ روز خوردیم ای دریــــغ
قصّـه هــای خوب رفت از یادهـــا
بی خبر مـــاند یم از بـــنیادهــــا
صحبت از عدل و عدالت نابجاست
ســــود در بازار ابن الو قــتهاست
...............................................
گفته ام من دردهـــا را بارهـــــــا
خسته ام خسته از این تکرارهـــا
ای کــــه می آیدصدای گــریه ات
نیمه شـــبها از پس د یوار هـــــا
گــــیر خواهد کــــرد روزی روزیت
در گلـــوی مــال مـردم خوارهـــا
من بــه در گفتم ولیکن بشنو ند
نکته هـــا را مـو به مو دیوارهــــا

لب دريا، نسيم و آب و آهنگ،
شكسته ناله هاي موج بر سنگ.
مگر دريا دلي داند كه ما را،
چه توفان ها ست در اين سينه تنگ !
***
تب و تابي ست در موسيقي آب
كجا پنهان شده ست اين روح بي تاب
فرازش، شوق هستي، شور پرواز،
فرودش : غم؛ سكوتش : مرگ ومرداب !
***
سپردم سينه را بر سينه كوه
غريق بهت جنگل هاي انبوه
غروب بيشه زارانم در افكند
به جنگل هاي بي پايان اندوه !
***
لب دريا، گل خورشيد پرپر !
به هر موجي، پري خونين شناور !
به كام خويش پيچاندند و بردند،
مرا گرداب هاي سرد باور !
***
بخوان، اي مرغ مست بيشه دور،
كه ريزد از صدايت شادي و نور،
قفس تنگ است و دل تنگ است، ورنه
هزاران نغمه دارم چون تو پر شور !
***
لب دريا، غريو موج و كولاك،
فرو پيچده شب در باد نمناك،
نگاه ماه، در آن ابر تاريك؛
نگاه ماهي افتاده بر خاك !
***
پريشان است امشب خاطر آب،
چه راهي مي زند آن روح بي تاب !
« سبكباران ساحل ها » چه دانند،
«شب تاريك و بيم موج و گرداب » !
***
لب دريا، شب از هنگامه لبريز،
خروش موج ها: پرهيز ... پرهيز ... ،
در آن توفان كه صد فرياد گم شد؛
چه بر مي آيد از واي شباويز ؟!
***
چراغي دور، در ساحل شكفته
من و دريا، دو همراز نخفته !
همه شب، گفت دريا قصه با ماه
دريغا حرف من، حرف نگفته
شعر از : فریدون مشیری

عکس از : خودم
بازیگرانی که محدود باید ها و نباید های سناریو های خویشیم . ...
باید هایی و نباید های نه چندان صحیحی که از گذشتگان به ارث برده ایم ...
گذشتگانی که آموزه های زیباتری برای آموختن به ما داشتند اما ما ...
مایی که همواره بر سر من بودن خویش مانده ایم و حصاری از جهل بر خویشتن خویش تنیده ایم ...
حصاری که به ناکجا آباد در حرکت است ...
زندگی تولد یه خاطرست انگاری شروع یه نمایشه ...

عکس از : مهندس شفیعی
اما این روزا به خاطر باد زیادی که می اید نمی تونم با دوچرخه صحرا گردی کنم . حیف !
این روزای سبز و قشنگ فقط به درد نفس کشیدن می خوره !
تا میشه باید استفاده کرد .
خیلی وقته تصمیم دارم با دوچرخه برم شرکت که بالاخره این طلسم را خواهم شکوند !
شکر آن را که دگر باره رسیدی به بهار
بیخ نیکی بنشان و ره تحقیق بجوی

عکس از : عباس عزیز
سوال بالا يکي از سوالات امتحان فيزيک در دانشگاه کپنهاگ بود.
يکي از دانشجويان چنين پاسخ داد: "به فشار سنج يك نخ بلند مي بنديم. سپس فشارسنج را از بالاي آسمان خراش طوري آويزان مي کنيم که سرش به زمين بخورد. ارتفاع ساختمان مورد نظر برابر با طول طناب به اضافهي طول فشارسنج خواهد بود."
پاسخ بالا چنان مسخره به نظر مي آمد که مصحح بدون تامل دانشجو را مردود اعلام کرد. ولي دانشجو اصرار داشت که پاسخ او کاملا درست است و درخواست تجديد نظر در نمره ي خود کرد. يکي از اساتيد دانشگاه به عنوان قاضي تعيين شد و قرار شد که تصميم نهايي را او بگيرد.
نظر قاضي اين بود که پاسخ دانشجو در واقع درست است، ولي نشانگر هيچ گونه دانشي نسبت به اصول علم فيزيک نيست. سپس تصميم گرفته شد که دانشجو احضار شود و در طي فرصتي شش دقيقه اي پاسخي شفاهي ارائه دهد که نشانگر حداقل آشنايي او با اصول علم فيزيک باشد.
دانشجو در پنج دقيقه ي اول ساکت نشسته بود و فکر مي کرد. قاضي به او يادآوري کرد که زمان تعيين شده در حال اتمام است. دانشجو گفت که چندين روش به ذهنش رسيده است ولي نمي تواند تصميم گيري کند که کدام يک بهترين مي باشد.
قاضي به او گفت که عجله کند، و دانشجو پاسخ داد: "روش اول اين است که فشارسنج را از بالاي آسمان خراش رها کنيم و مدت زماني که طول مي کشد به زمين برسد را اندازه گيري کنيم. ارتفاع ساختمان را مي توان با استفاده از اين مدت زمان و فرمولي که روي کاغذ نوشته ام محاسبه کرد."
دانشجو بلافاصله افزود: "ولي من اين روش را پيشنهاد نمي کنم، چون ممکن است فشارسنج خراب شود!"
"روش ديگر اين است که اگر خورشيد مي تابد، طول فشارسنج را اندازه بگيريم، سپس طول سايه ي فشارسنج را اندازه بگيريم، و آنگاه طول سايه ي ساختمان را اندازه بگيريم. با استفاده از نتايج و يک نسبت هندسي ساده مي توان ارتفاع ساختمان را اندازه گيري کرد. رابطه ي اين روش را نيز روي کاغذ نوشته ام."
"ولي اگر بخواهيم با روشي علمي تر ارتفاع ساختمان را اندازه بگيريم، مي توانيم يک ريسمان کوتاه را به انتهاي فشارسنج ببنديم و آن را مانند آونگ ابتدا در سطح زمين و سپس در پشت بام آسمان خراش به نوسان درآوريم. سپس ارتفاع ساختمان را با استفاده از تفاضل نيروي گرانش دو سطح بدست آوريم. من رابطه هاي مربوط به اين روش را که بسيار طولاني و پيچيده مي باشند در اين کاغذ نوشته ام."
"آها! يک روش ديگر که چندان هم بد نيست: اگر آسمان خراش پله ي اضطراري داشته باشد، مي توانيم با استفاده از فشارسنج سطح بيروني آن را علامت گذاري کرده و بالا برويم و سپس با استفاده از تعداد نشان ها و طول فشارسنج ارتفاع ساختمان را بدست بياوريم."
"ولي اگر شما خيلي سرسختانه دوست داشته باشيد که از خواص مخصوص فشارسنج براي اندازه گيري ارتفاع استفاده کنيد، مي توانيد فشار هوا در بالاي ساختمان را اندازه گيري کنيد، و سپس فشار هوا در سطح زمين را اندازه گيري کنيد، سپس با استفاده از تفاضل فشارهاي حاصل ارتفاع ساختمان را بدست بياوريد."
"ولي بدون شک بهترين راه اين مي باشد که در خانه ي سرايدار آسمان خراش را بزنيم و به او بگوييم که اگر دوست دارد صاحب اين فشارسنج خوشگل بشود، مي تواند ارتفاع آسمان خراش را به ما بگويد تا فشارسنج را به او بدهيم!"
دانشجويي که داستان او را خوانديد، نيلز بور، فيزيکدان دانمارکي بود.
و اکنون بهار است ....
و بهار یعنی زیستن و زاده شدن و زنده ماندن...
و من نیز درختی می کارم در کوچه باغ خاطراتم تا بدانم یک روز من نیز احساسی برای رویش داشتم ...
شاید فردایی برای این حس مقدس نباشد ...
و شاید امروز را شاهدی بر دوست داشتن ها نمایم ...

بیا در کوچه باغ شهر احساس
شکست لاله را جدی بگیریم
اگر نیلوفری دیدیم زخمی
برای قلب پر دردش بمیریم
بیا در کوچه های تنگ غربت
برای هر غریبی سایه باشیم
بیا هر شب کنارنور یک شمع
به فکر پیچک همسایه باشیم
بیا مانیز مثل روح باران
به روی یک رز تنها بباریم
بیا در باغ بی روح دلی سرد
کمی رویای نیلوفر بکاریم
بیا در یک شب آرام و مهتاب
کمی هم صحبت یک یاس باشیم
اگر صدبار قلبی را شکستیم
بیا یک بار با احساس باشیم
بیا به احترام قصه عشق
به قدر شبنمی مجنون بمانیم
بیا گه گاه از روی محبت
کمی از درد لیلی را بخوانیم
بیا از جنگل سبز صداقت
زمانی یک گل لادن بچینیم
کنار پنجره تنها و بی تاب
طلوع آرزوها را ببینیم
بیا یک شب به این اندیشه باشیم
چرا این آبی زیبا کبود است؟
شبی که بینوا می سوخت از تب
کنار او افق شاید نبودست
بیا یک شب برای قلب هامان
زنور عاطفه قابی بسازیم
برای آسمان این دل پاک
بیا یکبار مهتابی بسازیم
بیا تا رنگ اقیانوس آبیست
برای موج ها دیوانه باشیم
کنار هر دلی یک شمع سرخست
بیا به حرمتش پروانه باشیم
بیا با دستی از جنس سپیده
زلال اشک از چشمی بشویییم
بیا راز غم پروانه ها را
به موج آبی دریا بگوییم
بیا لای افق های طلایی
بدنبال دل ماهی بگردیم
بیا از قلبمان روزی بپرسیم
کا تا حالا در این دنیا چه کردیم؟
بیا یک شب به این اندیشه باشیم
به فکر درد دل های شکسته
به فکر سیل بی پایان اشکی
که روی چشم یک کودک نشسته
به فکر اینکه باید تا سر گاه
برای پونه ها یک شب دعا کرد
زژرفای نگاه یک گل سرخ
زمانی مرغ آمین را صدا کرد
به او یک قلب صاف و بی ریا داد
که در آن موجی از آه و تمناست
پر از احساس سرخ لاله بودن
پر از اندوه دل های شکیباست
بیا در خلوت افسانه هامان
برای یک کبوتر دانه باشیم
اگر روزی پرستو بی پناهست
برای بال هایش لانه باشیم
بیا با یک نگاه آسمانی
زدرد یک ستاره کم نماییم
بیا روزی فضای شهرمان را
پر از آرامش شبنم نماییم
بیا با برگ های یک گل سرخ
به درد زیبقی مرهم گذاریم
اگر دل را طلب کردند از تو
مبادا که بگویی ما نداریم
بیا در لحظه های بیقراری
به یاد غصه مجنون بخوابیم
بیا دل های عاشق را بگردیم
که شاید ردی از قلبش بیابیم
بیا در ساحل نمناک بودن
برای لحظه ای یکرنگ باشیم
بیا تا مثل شب بوهای عاشق
شبی هم ما، کمی دلتنگ باشیم
کنار دفتر نقاشی دل
گلی از انتظار سرخ رویید
وباران قطره های آبیش را
به روی حجم این احساس باشید
اگر چه قصه دل ها درازست
بیا به آرزو عادت نماییم
بیا با آسمان پیمان ببندیم
که تا او هست ما هم باوفاییم
بیا در لحظه سرخ نیایش
چو روح اشک، پاک و ساده باشیم
بیا هر وقت باران باز بارید
برای گل شدن آماده باشیم

و دوستش دارم آنچه را که برای به دست آوردنش از خویشی خویش بگذشتم...
و دوستش دارم آنچه را که برای زیستن در آن ملتمس شدم ....
و اکنون می بایستی شاهد زیستن دیگری در آن باشم ، با چه بهانه ای ؟؟!!....
و اکنون دوست دارم خدایی را که آرامش من است در هر زمان...
و دوست دارم پرندگانی را که هر روز در آسمان آن در پروازند و ای کاش من نیز یک پرنده بودم...
و همه ناگزیریم به باید هایی که خویش برای خویشتن می سازیم...
و ....

و یادم می آید لحظات و آرمان هایی را که با تمام وجود دوستشان دارم و با شماردن همین لحظات به دستشان آورده ام و همینک با شماردن همین لحظات می فروشمشان به بهایی ناچیز...
باز با خود می گویم این لحظات را صرف خواهم کرد برای به دست آوردن آرمان هایی که بازهم دوستشان خواهم داشت و دوباره در ذهنم متجلی می شود لحظاتی که آن آرمان ها را نیز خواهم فروخت ...
تا کی به دست می آورم و می فروشم ؟! خدا داند .
به بهایی ناچیز...
چقدر داشته هایم برایم عزیزند؟....
و چه صمیمانه به دیگران می بخشمشان...
و چه آسان فراموش کرده ام سال هایی را که برای به دست آوردنشان از خود و جوانیم می گذشتم...
و باز از جوانیم می گذرم برای سوزاندنشان!...
و چه احمقانه می زیم من؟؟؟!!!
و چه احمقانه می بازم زندگیم را به بهای ۴۰۰ قران!!!!
ای کاش می فهمیدم ......

امروز دست پدری مهربان را روی شانه هایم احساس می کنم که با تمام وجود نیازمند اویم ، در هر لحظه از زمان ....
و امروز نگاه مهربان مادری را می بینم که هیچ گاه سیاهی چشمانش خیره ام نساخته بود....
چقدر غافلم من ؟!!!
و چه بی باکانه فراموش ساخته ام دو خورشید آسمان زندگانیم را...
و چه مسرورم از بودنشان ...
و چه آرزومند بر سلامتیشان.....
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ولی به خون جگر شود

تا نگاه ميكني :
وقت رفتن است
باز هم همان حكايت هميشگي !
پيش از آنكه با خبر شوي
لحظه ي عزيمت تو ناگزير ميشود
آي ..
اي دريغ و حسرت هميشگي !
ناگهان
چقدر زود
دير ميشود !
اینک من از دنیا میروم بیست وپنج کشور جزء امپراتوری ایران است و در تمام اين کشور ها پول ايران رواج دارد و ايرانيان در آن کشور ها داراي احترام هستند . و مردم کشور ها در ايران نيز داراي احترام هستند.
جانشين من خشايار شا بايد مثل من در حفظ اين کشور ها بکوشد . و راه نگهداري اين کشور ها آن است که در امور داخلي آنها مداخله نکند و مذهب و شعائر آنان را محترم بشمارد.
اکنون که من از اين دنيا مي روم تو دوازده کرور زر در خزانه سلطنتي داري و اين زر يکي از ارکان قدرت تو ميباشد . زيرا قدرت پادشاه فقط به شمشير نيست بلکه به ثروت نيز هست . البته به خاطر داشته باش تو بايد به اين ذخيره بيفزايي نه اينکه از آن بکاهي . من نمي گويم که در مواقع ضروري از آن برداشت نکن ، زيرا قاعده اين زر در خزانه آن است که هنگام ضرورت از آن برداشت کنند ، اما در اولين فرصت آنچه برداشتي به خزانه برگردان . مادرت آتوسا بر من حق دارد پس پيوسته وسايل رضايت خاطرش را فراهم کن .
ده سال است که من مشغول ساختن انبار هاي غله در نقاط مختلف کشور هستم و من روش ساختن اين انبار ها را که از سنگ ساخته مي شود و به شكل استوانه هست در مصر آموختم و چون انبار ها پيوسته تخليه مي شود حشرات در آن بوجود نمي آيند و غله در اين انبار ها چند سال مي ماند بدون اينکه فاسد شود و تو بايد بعد از من به ساختن انبار هاي غله ادامه بدهي تا اينکه همواره آذوقه دو و يا سه سال کشور در آن انبار ها موجود باشد . و هر ساله بعد از اينکه غله جديد بدست آمد از غله موجود در انبار ها براي تامين کسري خواروبار از آن استفاده کن و غله جديد را بعد از اين که بوجاري شد به انبار منتقل نما و به اين ترتيب تو هرگز براي آذوغه در اين مملکت دغدغه نخواهي داشت ولو دو يا سه سال پياپي خشکسالي شود .
هرگز دوستان و نديمان خود را به کار هاي مملکتي نگمار و براي آنها همان مزيت دوست بودن با تو کافي است . چون اگر دوستان و نديمان خود را به کار هاي مملکتي بگماري و آنان به مردم ظلم کنند و استفاده نامشروع نمايند نخواهي توانست آنها را به مجازات برساني چون با تو دوست هستند و تو ناچاري رعايت دوستي بنمايي .
کانالي که من ميخواستم بين شط نيل و درياي سرخ بوجود بياورم هنوز به اتمام نرسيده و تمام کردن اين کانال از نظر بازرگاني و جنگي خيلي اهميت دارد تو بايد آن کانال را به اتمام برساني و عوارض عبور کشتي ها از آن کانال نبايد آنقدر سنگين باشد که ناخدايان کشتي ها ترجيح بدهند که از آن عبور نکنند .
اکنون من سپاهي به طرف مصر فرستادم تا اين که در اين قلمرو ، نظم و امنيت برقرار کند ، ولي فرصت نکردم سپاهي به طرف يونان بفرستم و تو بايد اين کار را به انجام برساني . با يک ارتش قدرتمند به يونان حمله کن و به يونانيان بفهمان که پادشاه ايران قادر است مرتکبين فجايع را تنبيه کند .
توصيه ديگر من به تو اين است که هرگز دروغ گو و متملق را به خود راه نده ، چون هر دوي آنها آفت سلطنت هستند و بدون ترحم دروغ گو را از خود دور نما . هرگز عمال ديوان را بر مردم مسلط نکن ، و براي اين که عمال ديوان بر مردم مسلط نشوند ، قانون ماليات وضع کردم که تماس عمال ديوان با مردم را خيلي کم کرده است و اگر اين قانون را حفظ کني عمال حکومت با مردم زياد تماس نخواهند داشت .
افسران و سربازان ارتش را راضي نگه دار و با آنها بدرفتاري نکن . اگر با آنها بد رفتاري کني آنها نخواهند توانست معامله متقابل کنند . اما در ميدان جنگ تلافي خواهند کرد ولو به قيمت کشته شدن خودشان باشد و تلافي آنها اينطور خواهد بود که دست روي دست مي گذارند و تسليم مي شوند تا اين که وسيله شكست خوردن تو را فراهم کنند .
امر آموزش را که من شروع کردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنويسند تا اين که فهم و عقل آنها بيشتر شود و هر چه فهم و عقل آنها بيشتر شود ، تو با اطمينان بيشتري ميتواني سلطنت کني . همواره حامي کيش يزدان پرستي باش . اما هيچ قومي را مجبور نکن که از کيش تو پيروي نمايد و پيوسته و هميشه به خاطر داشته باش که هر کس بايد آزاد باشد و از هر كيش که ميل دارد پيروي نمايد
بعد از اين که من زندگي را بدرود گفتم . بدن من را بشوي و آنگاه کفني را که من خود فراهم کرده ام بر من به پيچان و در تابوت سنگي قرار بده و در قبر بگذار . اما قبرم را که موجود است مسدود نکن تا هر زماني که ميتواني وارد قبر بشوي و تابوت سنگي مرا در آنجا ببيني و بفهمي ، که من پدر تو پادشاهي مقتدر بودم و بر بيست و پنج کشور سلطنت مي کردم ، مردم و تو نيز مثل من خواهي مرد . زيرا سرنوشت آدمي اين است که بميرد ، خواه پادشاه بيست و پنج کشور باشد خواه يک خار کن و هيچ
کس در این جهان باقي نخواهد ماند . اگر تو هر زمان که فرصت بدست مي آوري وارد قبر من بشوي و تابوت را ببيني ، غرور و خود خواهي بر تو غلبه نخواهد کرد ، اما وقتي مرگ خود را نزديک ديدي ، بگو قبر مرا مسدود نمايند و وصيت کن که پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا اين که بتواند تابوت حاوي جسد تو را ببيند .
زنهار زنهار ، هرگز هم مدعي و هم قاضي نشو اگر از کسي ادعايي داري موافقت کن يک قاضي بيطرف آن ادعا را مورد رسيدگي قرار دهد . و راي صادر نمايد . زيرا کسي که مدعي است اگر قاضي هم باشد ظلم خواهد کرد .
هرگز از آباد کردن دست بر ندار . زيرا که اگر از آباد کردن دست برداري کشور تو رو به ويراني خواهد گذاشت زيرا اين قاعده است که وقتي کشوري آباد نمي شود به طرف ويراني مي رود . در آباد کردن ، حفر قنات و احداث جاده و شهر سازي را در درجه اول قرار بده .
عفو و سخاوت را فراموش نکن و بدان بعد از عدالت برجسته ترين صفت پادشاهان عفو است و سخاوت ، ولي عفو بايد فقط موقعي به کار بيفتد که کسي نسبت به تو خطايي کرده باشد و اگر به ديگري خطايي کرده باشد و تو خطا را عفو کني ظلم کرده اي زيرا حق ديگري را پايمال نموده اي .
بيش از اين چيزي نميگويم اين اظهارات را با حضور کساني که غير از تو در اينجا حاضر هستند ، کردم . تا اين که بدانند قبل از مرگ من اين توصيه ها را کرده ام و اينک برويد و مرا تنها بگذاريد زيرا احساس مي کنم مرگم نزديک شده است .
دستور دادم بدن مرا بدون موميايي خاك كنند تا اجزاء بدنم خاك وطنم را تشكيل دهد .
داریوش كبير
بابا مثل ابر بهاری گریه می کردند ، شايد و حتماً از همه بچه ها به پدر وابسته تر بودن. كودكي هاي پدر رو هنگام گريه در نگاهشون تجسم مي كردم. خيلي معصومانه براي رفتن پدر اشك مي ريخت!
آجان صفاي خونه هامون و بهانه جمع شدن هامون دور هم بود. توي بازيهامون هميشه شركت داشت و از غصه گريزون.
نمي دونم چرا دارم اينا رو مي نويسم ؟! شايد دلم خيلي براش تنگ شده.
امسال شب اول زمستون جاش در بينمون خيلي خالي بود.
مامانم فوت پدر رو بعد از ۲۵ سال مجدد به ياد آورده بودند و به خاطر از دست رفتن دومين پدر تاسف بار مي گريستند.
شايد هيچ كس به اندازه مامان ، بابا رو درك نمي كرد هرچند اون مصيبت عظيم تري رو تجربه كرده بود.!!!!
و ما تنها پدر بزرگمون رو براي هميشه از دست داديم.
روحش شاد!

خدایا !
راههای به سوی تو را یا سد سکوی مقام می نهد یا گودال زندگی می کند یا دام ثروت می گسترد و یا به خویش مشغولمان می دارد و یا ...
می دانی که بی پرواز از این موانع نمی توان گذشت
خدایا !
قدرت پرواز را از تو می طلبیم.
راستی گلپایگان اومدید سری هم به ما بزنید . خوشحال می شیم از دیدنتون.
پیروز و سربلند باشید

تصوير کنيد ؛ با ذوق و شوق فراوان و البته هزينه اي فراوان تر ، گوشي موبايل خود را خريداري کرده ايد! اما يک غفلت کوچک کافي است تا با افتادن گوشي در داخل جوي آب و يا حتي سرويس بهداشتي (99% مواقع!) تمامي اميد و آرزوهاي شما نابود شود! تصور به اين موضوع نيز بسيار دردناک است! اما نه! اندکي صبر کنيد! هنوز تا نابود شدن کامل گوشي زمان زيادي مانده! در اين ترفند قصد داريم تا با معرفي يک ترفند خارق العاده روشي را معرفي کنيم که گوشي شما اگر يک دوش حسابي هم گرفته باشد نجات پيدا کند! ترفندي که در عين حال عجيب اما کاربردي است!
ابتدا به اين داستان واقعي توجه کنيد :
Ernesto Londo?o ، خبرنگار واشنگتن پست ، پس از يک دوچرخه سواري طولاني به خانه برميگردد و شروع ميکند به شستن دست و رويش ، اما از آنجايي که کيف وسايل همراهش را بدجايي قرار بود ، ناگهان در چند لحظه کيف ميگردد و گوشي BlachBerry نازنين 450 دلاريش در درون توالت مي افتد! پس از اينکه از شوک حادثه خارج ميشود ، سريع گوشي را از آب خارج ميکند ، باتري گوشي را در مي آورد و شروع به خشک کردن گوشي با سشوار ميکند! اما پس از اندکي هنگامي که ميبينيد اين روش موثر نيست و گوشي نيز وارد حالت کما شده است ، به يکي از دوستانش که در اين زمينه تخصص داشته تماس ميگيرد و از او کمک ميخواهد. دوست عزيز هم در پاسخ او ميگويد که گوشي را در يک ظرف پر از برنج نپخته بگذارد! بله! برنج نپخته! همگي ما ديده ايم که برنج خاصيت جذب رطوبت دارد و با اصول خيس کردن برنج هم آشنا هستيم (سافتستان) ولي اين نکته ديگر واقعأ ظريف است! سر انجام پس از اينکه گوشي يک روز در داخل ظرف برنج مي ماند ، کاملأ سالم و مانند روز اولش ميشود و بدون هيچ مشکلي قابل استفاده ميگردد.
اين جناب خبرنگار هم تجربه گرانقيمتش را در واشنگتن پست براي عموم نوشته است ، البته آن دوستي که اين روش را براي او توضيح داده است نامش فاش نشده چرا که ظاهرأ وي براي يکي از شرکتهاي گارانتي يا مشابه آن کار ميکند و فاش شدن نامش براي او دردسر ساز خواهد بود.
اما در اين زمينه ميتوان عمل ديگري را نيز صورت داد:
گوشي که يک حمام اجباري کرده است را بهتر است اول خاموش کرده سپس باطري آن را خارج نموده تا جايي که امکانش هست گوشي را با کاغذها و دستمالهايي که آب جمع مي کنند خشک کرده و بعد در الکل براي مدت کوتاهي بخيسانيدش و بعد هم بگذاريد خشک شود. الکل براي خشک کردن قطعات داخلي گوشي بسيار موثر خواهد بود.
اين روش شايد بيشتر قابل ادراک تر باشد! اما کارايي روش اول بيشتر است.
برگرفته شده از: سايت سافتستان

عشق را در قصه دیوانه و لیلا نهاد....
از این که بدون دیدن دست خط ، قلمتو شناختم خوشحالم و براي اولين عرض ادب دو تا شعر حافظ رو كه زماني به تفسيرشون مي نشستيم رابط كلاممون كردم.
من و عباس جان حالمون خوبه و براي شما هم آرزوي خوشبختي داريم.
راستي بالاخره دكتراتو گرفتي يا نه ؟
يادمه سرنوشت محلوجي رو آرزو مي كردي. بازهم همون آرزو رو داري ؟

و یک شعر دیگه :
بله درست شنیدید، گوگل برای خود یک کشور خرید! این کشور که البته تنها یک جزیره است قرار است تا ماه آینده به مقر اصلی این غول رسانه تبدیل شود با ما در نگاهی به این رخداد و جذابیت های این جزیره برای گوگل و کارکنانش همراه شوید.
این جزیره کوچک و بسیار زیبا از دو جهت جذابیت ویژه ای برای گوگل دارد که مهمترین آنها بدون شک ظاهر خاص این جزیره است جائیکه این جزیره در نگاه از بالا کاملا به فرم حرف G آنهم از نوع بزرگ آن است که برای گوگل بسیار اهمیت دارد. جذابیت دوم این جزیره که اتفاقا اهمیت آن از اولی نیز کمتر نیست، دامنه ویژه اختصاص یافته به این منطقه در اینترنت است جائیکه بر سیاق .us در آمریکا و .uk در انگلستان، به Gogooroa علامت اختصاری ..go تعلق می گیرد که این نیز برای گوگل موفقیت فوق العاده ای محسوب می گردد و از قرار معلوم صفحه اول این جستجو گر در آینده نزدیک به google.go تغییر خواهد کرد. البته قرار است نام این جزیره پس از نقل مکان گوگل از Mountain View در کالیفرنیا به آن به Googland تغییر یابد.
البته این پایان ماجرا نیست و جالب است بدانید که پس از نقل مکان گوگلی های به این نقطه از دنیا “اریک اشمیت” مدیر عامل گوگل رسما بعنوان رئیس جمهور Googland انتخاب می گردد و “سرگئی برین” و “لاری پیج” که هر دو از موسسان گوگل محسوب می شوند بعنوان نخست وزیر در بخش های تجارت خارجی و تکنولوژِی این کشور مشغول به کار می شوند!! خبر جالب دیگر در این زمینه شنیده شدن نام “بیل گیتس” بعنوان وزیر تحقیقات، توسعه و رقابت است که البته تلویحا توسط جناب گیتس با اعلام آنکه به شنا علاقه ای ندارد و کوهستان را ترجیح می دهد رد شده است.
زیبائی های این جزیره همانند دیگر نمونه های آن در اقیانوس آرام وصف ناشدنی ست و لذتی که کارمندان گوگل از بودن در این جزیره احساس می کنند غیر قابل تصور است اما جذابیت های دیگری که پیرامون این جزیره برای گوگلی ها بوجود خواهد آمد قانونی ست که از هم اکنون به روشنی در رابطه با آن صحبت می شود و آن نیز رویائی به نام نپرداختن مالیات در این جزیره است و گوگلی ها می توانند با درآمد افسانه ای خود تا می توانند زندگی را به کام خود شیرین کرده و یک سنت مالیات نیز نپردازند (البته لذت این امر برای ما که نمی دانیم مالیات چه درختی ست قابل درک نیست).
در این جزیره برای هر گوگلی خانه ای رویائی ساخته می شود که گذشته از موارد معمول حتما باید دارای یک آکواریم بزرگ در خانه و یک ماهی گرمسیری بروی میز کار باشد. همچنین هر گوگلی می بایست حداقل 20 درصد از زمان کارکرد روزانه خود را به ماهیگیری اختصاص دهد و حتی قرار است کلکسیونی از ماهی های زیبای صید شده از این منطقه به نمایش گذاشته شود. غذای اصلی ساکنان Googland ماهی خواهد بود که منبع سرشاری از فسفر و امگا 3 بوده و در سر ذوق آوردن اهالی گوگل و افزایش هوش آنها موثر خواهد بود، استراتژی که گوگل در رقابت با سایر رقبا بروی آن حساب ویژه ای باز کرده است و بلاخره گوگلی ها در این منطقه به تمرین رقص های ساکنان محلی این ناحیه نیز خواهند پرداخت.
اما شاید اولین سوالی که پس از خواندن سطور فوق به ذهن خطور می کند چگونگی نگه داری 15000 سرور و دیتا سنتر گوگل در این جزیره کاملا مرطوب و خاص است. پاسخ به این سوال بر بهت خوانندگان کاملا می افزاید چرا که گوگل قصد دارد تمامی سرور های خود را در زیر آب و در یک تالاب داخل جزیره قرار دهد امری که گذشته از مسائل فنی دلائل امنیتی فراوانی نیز دارد از جمله آنکه دسترسی به این بخش تنها از طریق غواصی در زیر آب امکان پذیر است.
دیگر اخبار بدست آمده از این گزارش حاکی از آن است که گوگل به دنبال خرید پنج جزیره دیگر به شکل های O O G L E در پنج قاره جهان است که بدین ترتیب و با عملی شدن این رویا نگفته پیداست که چه اتفاقی برای دیگر رقبای گوگل خواهد افتاد.
( این مطلب رو از سایت biainja.wordpress.com اقتباس کردم . راست یا دروغش پای خودشون ! )
خواص :
پیامبر خدا (ص):"انار مهتر همه میوه هاست و هر کس یک انار بخورد ،چهل پگاه شیطان خویش را به خشم می آورد .
امام صادق (ع):"میوه صد وبیست گونه است و مهتر همه آنها انار است ."
خواص انار :
پیامبر خدا (ص):" هر کس اناری را کامل بخورد ،خداوند قلب او را چهل شب نورانی می دارد .
پیامبر خدا (ص):" انار بخورید زیرا هیچ دانه ای از آن در معده جای نمی گیرد ،مگر این که چهل روز قلب را نورانی می سازد وشیطان را برون می راند .
امام علی (ع):"درهر دانه انار چون درمعده جای می گیرد ،حیاتی برای قلب و فروغی برای نفس است و شیطانی را که وسواس نام دارد چهل شب بیمار می کند .
امام صادق (ع):" چهار چیز ،طبع را اعتدال می بخشد انارسورانی ،خرمای نارس پخته شده ،بنفشه و کاسنی .
امام صادق (ع):"هرکس در هنگام خفتن یک انار بخورد ،تا صبح جانش در امان است .
امام صادق (ع) :"برشما باد انار ؛چرا که هیچ گرسنه ای آن را نمی خورد ،مگر این که وی را بسنده است و هیچ سیری آن را نمی خورد ،مگر این که غذا را بروی گوارا می سازد .
امام صادق (ع):" هرکس انار بخورد انار شیطان وسوسه را از او دور می سازد .
امام صادق (ع):" هر کس یک دانه از انار بخورد ،آن یک دانه شیطان وسوسه را تا چهل روز زمینگیر می کند .
امام کاظم (ع):" هرکس روز جمعه یک انار بخورد آن انار ،دل اورا تا چهل پگاه نورانی می دارد اگر دو انار بخورد تا هشتاد روز و اگر سه انار بخورد تا صد و بیست روز و نیز وسوسه شیطان ازاو دور می شود و هرکس وسوسه شیطان از اودور شود ،خداوند را نافرمانی نمی کند و هر کس خداوند را نافرمانی نکند خدای اورا به بهشت در می آورد .
امام کاظم (ع):" از جمله چیزهایی که آدم به فرزندش سفارش کرد ،این بود که به وی فرمود :"برتوباد انار ،اگر گرسنه شدی و آن را بخوردی بسنده ات کند و اگر در حالی که سیر بودی آن را خوردی غذا رابرتو گوارا سازد . "
خواص انار شیرین
امام صادق (ع):" برشما باد انار شیرین آن را بخورید چرا که هیچ دانه ای از آن به معده مؤمنی در نمی آید مگر این که بیماری ای از آن ریشه کن می کند و شیطان وسوسه را از او دور می سازد .
امام عسکری (ع):" انار بخور چراکه خون را فرو می نشاند و آنرا در درون تصفیه می کند .
خواص انار ترش وشیرین (ملس)
امام صادق از انار شیرین یاد کرد و فرمود :"ترش و شیرین در شکم سازگارتر است ".
امام رضا (ع):"انار شیرین و ترش بمک ؛چرا که انسان را نیرو می دهد و خون را زنده می سازد .
خواص خوردن انار با پیه آن
پیامبر خدا (ص):"انار را با پیه آن بخورید ؛چرا که شست و شو دهنده معده است . "
امام علی (ع):"اناررا با پیه بخور چرا که معده را پاک می کند و هیچ دانه ای د رمعده انسان مسلمان جای نمی گیرد مگر این که آن را روشن می سازد و تا چهل پگاه شیطان و وسوسه را از آن دور می سازد .
امام علی (ع):"انار راباپیه اش بخور چرا که زرد شدگی دندان و بدبویی دهان را از بین می برد و انسان را پاک می کند . "
امام صادق (ع):" انار را با پیه اش بخور چرا که معده را پاک می کند و ذهن را افزون می سازد . "
منبع : کتب طب سنتی

مردی با اسب و سگش در جادهای راه میرفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظیمی، صاعقهای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدتها طول میكشد تا مردهها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.
پیادهروی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق میریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی با سنگفرش طلا باز میشد و در وسط آن چشمهای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازهبان كرد: «روز به خیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟»
دروازهبان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»
- «چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنهایم.»
دروازهبان به چشمه اشاره كرد و گفت: «میتوانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان میخواهد بنوشید.»
- اسب و سگم هم تشنهاند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.
مرد خیلی ناامید شد؛ چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعهای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازهای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز میشد. مردی در زیر سایه درختها دراز كشیده بود و صورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: روز به خیر
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنهایم، من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگها چشمهای است. هرقدر كه میخواهید بنوشید.
مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگیشان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، میتوانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط میخواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی میشود!
- كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما میكنند. چون تمام آنهایی كه حاضرند بهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا میمانند...

خدا از من پرسید: « دوست داری با من مصاحبه کنی؟»
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشید»
خدا لبخندی زد و پاسخ داد:
« زمان من ابدیت است... چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟»
من سؤال کردم: « چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟»
خدا جواب داد....
« اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند»
«اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند»
«اینکه با نگرانی به اینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در اینده زندگی می کنند»
«اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند»
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت....
سپس من سؤال کردم:
«به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟»
خدا پاسخ داد:
« اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند»
« اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند»
«اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند»
« اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند»
« یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است»
« اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند»
« اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند»
« اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند»
باافتادگی خطاب به خدا گفتم:
« از وقتی که به من دادید سپاسگذارم»
و افزودم: « چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟»
خدا لبخندی زد و گفت...
«فقط اینکه بدانند من اینجا هستم»
« همیشه»
موفق باشيد.
ای قبله ای که به سمت توس آمده ای تا پادشاهان زمین را به درگاه عشق آورده باشی، سلام بر تو که توس با آمدنت، شهر ایمان شد. آمده بودی که بادها را فرمان دهی و آبهای روان را از سمت سناباد به آسمان ببری که هیچ آبشاری به سمت آسمان نرفته بود.
ما به تواضع ایستاده ایم تا دستهایمان را پر کنی از نور، آیینه، عشق و اگر نباشد نگاه تو، هیچ نوری به سمت مهربانی نخواهد رفت. آمده ایم تا چشمهای خویش را در سقاخانه بشوییم که جز تماشای تو، گناه بزرگی ست. آمده ایم با نگاهی که آفتاب را می سوزاند و لبهایی که از عطش کلمه ترک خورده است تا تکلیف شب اول را با نگاه تو به پایان ببریم.
گریه چقدر متراکم است وقتی پای ضریح تو متولد شده باشد و اشک چقدر زلال است وقتی پای پنجرهُ پولاد ریخته شود.
به زور قامت خود را کشید تا درگاه
نشست روی دو زانو، نگاه پشت نگاه
سلام ضامن آهو! جواب خواهد داد
سلام این من درمانده را کسی ناگاه؟
اگر سلام مرا بی جواب بگذاری
قسم به قفل ضریحت، نمی روم آقا
نمی روم به خدا تا همیشه می مانم
دخیل بسته ام اینجا، بگیر دستم را
بگیر دست دلم را، بگیر و باور کن
که دل شکسته تر از من نمی کنی پیدا
میلادت مبارک


|
| |
|
گفته بودم پيش از اينها: دوستي ماند به گل دوستان را هر سخن، هركار، بذر افشاندن است در ضمير يكدگر باغ گل روياندن است
گفته بودم: آب و خورشيد و نسيمش مهر هست باغبانش، رنج تا گل بردمد گفته بودم گر به بار آيد درست زندگي را چون بهشت تازه، عطرافشان و گلباران كند
گفته بودم، ليك، با من كس نگفت خاك را از ياد بردي خاك را لاجرم يك عمر سوزاندي دريغ بذرهاي آرزويي پاك را
آب و خورشيد و نسيم و مهر را زانچه ميبايست افزون داشتم شوربختي بين كه با آن شوق و رنج « در زمين شوره سنبل» كاشتم - گل؟ چه جاي گل، گياهي برنخاست در پي صد بار بذرافشانيام باغ من، اينك بيابان است و بس وندر آن من مانده با حيرانيام
پوزشم را ميپذيري، بيگمان عشق با اين اشكها، بيگانه نيست دوستي بذريست، اما هر دلي درخور پروردن اين دانه نيست.
فریدون مشیری
|
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم.
همان یک لحظه اول ،
که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ،
جهانرا با همه زیبایی و زشتی ،
بروی یکدیگر ،ویرانه میکردم.
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
که در همسایه ی صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ،
نخستین نعره مستانه را خاموش آندم ،
بر لب پیمانه میکردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
که میدیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامۀ رنگین
زمین و آسمانرا
واژگون ، مستانه میکردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
نه طاعت می پذیرفتم ،
نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده ،
پاره پاره در کف زاهد نمایان ،
سبحۀ، صد دانه میکردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ،
هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،
آواره و ، دیوانه میکردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان ،
سراپای وجود بی وفا معشوق را ،
پروانه میکردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
بعرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،
تا که میدیدم عزیز نابجایی ، ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد ،
گردش این چرخ را
وارونه ، بی صبرانه میکردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم.
که میدیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنۀ این علم عالم سوز مردم کش ،
بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری ،
در این دنیای پر افسانه میکردم .
عجب صبری خدا دارد !
چرا من جای او باشم .
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ،تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد،!
و گر نه من بجای او چو بودم ،
یکنفس کی عادلانه سازشی ،
با جاهل و فرزانه میکردم .
عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد !
شعر از :استاد رحیم معینی کرمانشاهی

